شجره طیبه صالحین

شجره طیبه صالحین مسجد سید محمد عالم بندرکنگ

روایتی منتشرنشده از دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهدا در مشهد
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢٠   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،بندرکنگ ،جنگ نرم

 اواخر تیرماه امسال بود که رهبر انقلاب به مشهد مقدس سفر کرده و  خبر غبارروبی مضجع مطهر حضرت امام رضا(ع) با حضور ایشان در رسانه‌های کشور منتشر شد، اما این سفر، بخش‌های دیگری هم داشت. از جمله آن‌که رهبر انقلاب، در همان ایام اقامت در مشهد، به رسم همیشه، به منزل خانواده‌ی شهدا رفته و ضمن تجلیل از مقام شامخ شهدا و صبر و ایثار خانواده‌های آنان، در صحبت‌های کوتاهی به نکات ارزشمندی اشاره کردند.


 
ویژگی های یک سرگروه موفق در حلقه های تربیتی
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٤   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،آتش به اختیار

من یک سرگروهم و تمام تلاشم بر بالا بردن کیفیت برنامه های حلقه ام می باشد و:

 

1- می دانم که کیفیت یعنی ایجاد بستری مناسب جهت تربیت انسان صالح.

2-اگر بخواهیم حلقه تربیتی با کیفیتی داشته باشیم ,باید برای رشد معنوی و تربیتی و بصیرتی خودم برنامه ریزی و همت نمایم.

3-باید آن قدر روحم را تغالی ببخشم تا معنویت از من به بقیه اعضاءحلقه ام سرایت کند.

4-به این نکته مهم توجه دارم که سرگروه باید به صورت ثابت و حداقل سه سال با اعضای حلقه باشد و تغییردر سرگروه با اهداف گروه تربیتی تضاد دارد.

5-می دانم که باید برای حلقه تربیتی خود,سیر و برنامه مشخصی داشته باشم و از موازی کاری و پراکندگی بپرهیزم.

6-برای همه ایام سال,برنامه مستمر دارم و در هر فصل ,بسته به شرایط مکان و زمان ,برنامه ی حلقه ام را تغییر دهم.

7-به اتفاق اعضا حلقه ام در برنامه های مسجد از جمله تلاوت قرآن بعد از نماز,دعای کمیل,دعای ندبه ,توسل و سایر مراسم مسجد شرکت کنم.

8- برای بهینه سازی برنامه ها,مشکلات و موانع حلقه ام را با مربی ام مطرح و از وی مشورت میگرم.

9- می دانم که کلیه برنامه های حلقه ام باید در راستای تربیت کردن متربیان باشد,لذا در تمامی برنامه های حلقه ام حتما یک یا چند هدف تربیتی را دنبال میکنم,مثلا در فوتبال:صداقت در ,شنا :طهارت و در اردو:برنامه ریزی و جماعت.

10-حلقه ام را با نام زیبای یکی از ائمه یا یکی از شهدای محل نام گذاری کرده ام.

11-زمان حلقه ام را به گونه ای تنظیم میکنم که به نماز شروع شود ویا به نماز ختم گردد.

12-معمولا مدت زمان حلقه ام را بیش از یک ساعت قرار نمی دهم و مدت زمان صحبت کردن من در حلقه ام بیشتر از 30 دقیقه نمی باشد.

13- هیچگاه برنامه ای را نیمه کاره رها نمی کنم.

14 -حلقه ام را متنوعه اجرا میکنم به گونه ای که هیچگاه بچه ها نتوانند پیش بینی کنند حلقه به چه طریقی اجرا می شود.

15-در جلسات حلقه خود بنا برنیاز متربی و اقتضائات حلقه به قرائت قرآن ,نکته تفسیری,یک حدیث اخلاقی ,مسئله احکام ,سخنی از کلام ولایت و خاطره ای از شهدا خواهم پرداخت.

16-در پایان حلقه یا ابتدای آن ,یک یا دو دقیقه دعای فرج یا فراز هایی از زیارت ائمه (ع) را با بچه ها زمزمه میکنم.


 
پیام تبریک نوروزی
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،بندرکنگ

رئیس ستاد مرکزی اقامه نماز در آستانه فرارسیدن ایام نوروز سال 94، پیامی با عنوان تبریک عملی به هموطنان ارایه داده است.

به گزارش ایسنا، متن پیام حجت‌الاسلام والمسلمین محسن قرائتی به شرح زیر است:



 
شهید چمران
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،وصیت نامه شهید

متن آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقی قبل از شهادتش

 ای حیات ! با تو وداع می کنم، با همة مظاهر و جبروتت. ای پاهای من ! می دانم که فداکارید و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید ؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم. به قدرت آهنینم محکم باشید. این پیکر کوچک ؛ ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. دراین لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ کنید. شما سال های دراز به من خدمت ها کرده اید. از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه، ادا کنید. ای دست های من ! قوی و دقیق باشید . ای چشمان من ! تیزبین باشید.

ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن. به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همة شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید. من چند لحظة بعد به شما آرامش می دهم؛ آرامشی ابدی. چه، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد...

خدایا این بنده گنه کارت که به مقام شهید چمران هرگز نمی رسد اما من نیز خسته ام خسته خسته ... به خاطر تلاش هایی که کردم برای برآورده شدن امیدهایی که داشتم درباره فرهنگ ایثار و شهادت با این جسم خسته ... !!! پس در حالی که با من به مقتضای لطف و کرمت برخورد می کنی اعضای و جوارح من را به آرامش عمیق و ابدی برسان ...آمین یا رب العالمین

 

افسران


 
اسفند ماه...
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا


 
فهرست گناهان خود را یاد داشت کنید و مقایسه کنید با این شهید...
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا ،بندرکنگ ،شجره طیبه صالحین

شهید علی بلورچی" رتبه ی ۵ کنکور و دانشجوی رشته ی الکترونیک دانشگاه صنعتی شریف و شاگرد آیت الله حق شناس...
جوانی که وقتی شهید شد ۲۱ سال بیشتر نداشت...


 
سالگرد شهدای گمنام بندر لنگه
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۸   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،خاطرات شهدا ورزمندگان استان هرمزگان

مقام معظم رهبری:امروز فضیلت زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.

 

اولین سالگرد شهدای گمنام و یاد واره سرداران شهید رئیسی و دارا.

پنج شنبه 28 فروردین 93 راس ساعت 20:15 در حرم مطهر شهدای گمنام بندرلنگه

 


 
خاطره ای شنیدنی ازﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻔﺤﺺ اصفهان
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا

یـﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻔﺤﺺ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :

ﺭﻓﺘﯿــﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﻧــﻪ ﯼ ﺷﻬﯿــﺪ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻧـﻬﺎﯼ ﺷﻬﯿـﺪﺗﻮﻥ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﺷﻬﺪﺍﺳﺖ ، ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺑﮕﯿﺮﯾــﺪ،ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺭﻓﺘﯿــﻢ ﺩﺭ ﺯﺩﯾــﻢ، ﺩﺧﺘــﺮﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐــﺮﺩ.
ﮔﻔﺘﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﯾــﻦ ﺷﺨﺺ ﭼﻪ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺩﺍﺭﯼ ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎﻣﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ؟
ﮔﻔﺘــﻢ :ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺷﻮ ﭘﯿــﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ،ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻥ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻇﻬﺮ ﺑﯿﺎﺭﻥ .
ﺩﯾــﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩ،ﮔﻔﺖ : ﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿــﺪ ،
ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﯾــﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻇﻬﺮ ﻧﯿﺎﺭﯾﺪﺵ ﺷﺐ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ .
ﺷﺐ ﺷﺪ، ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﺪ ﻧﻈﺮ ﺗﺎﺑــﻮﺕ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯿــﻢ ﺑﺒﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺩﺭﺱ ،
ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺩﯾﺪﯾــﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻭ ﭼــﺮﺍﻍ ﺯﺩﻥ ، ﺭﯾﺴﻪ ﮐﺸﯿــﺪﻥ ، ﺷﻠﻮﻏﻪ ، ﻣﯿــﺎﻥ ، ﻣﯽ ﺭﻥ ، ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﻪ ﺧﺒــﺮﻩ ؟
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺟﻠﻮ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﺧﺒــﺮﻩ ؟ ﮔﻔﺘﻦ : ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺧﺘــﺮ ﺍﯾــﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ !
ﻣﯽ ﮔﻪ ﺗﺎ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾــﻢ،ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺩﺧﺘــﺮﻩ ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺩﻭﯾــﺪ ﺗــﻮ ﮐﻮﭼﻪ ، ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﻧﺒﺮﯾــﺪ ، ﻣﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺳﺮ ﺳﻔـﺮﻩ ﯼ ﻋﻘﺪ ﺑﯿــﺎﺩ ، ﻣﻦ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮔﺮﻓﺘــﻢ، ﻫﺮﮐﯽ ﺍﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺂﺩ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﺑﺎﺑﺎﻡُ ﺑﯿﺎﺭﯾــﺪ ! ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺑﺮﺩﯾــﻢ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻨــﺎﺭ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﻋﻘﺪ .
استخوان دست باباش و برداشت کشید روی سرش گفت : بابا دخترت عروس شده . . .

شهدا شرمنده ایم . . .


 
یا زهــــــــــــــرا
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،بندرکنگ


 
مفقود الاثر عبدالارضا مینکی
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،خاطرات شهدا ورزمندگان استان هرمزگان ،مفقود الاثر عبدالارضا مینکی

مفقود الاثر عبدالارضا مینکی در سال 1345 در شهرستان لار متولد گردید و پس از طی دوران کودکی به اتفاق خانواده به بندر لنگه مهاجرت نموده اند.
تحصیلات دوره ابتدایی را در آموزشگاه 22بهمن بندرلنگه گذرانیده اند و در سال 1359 در اسکله گمرک بندر لنگه مشغول کار بوده است.با توجه به اینکه ایشان سن کمی داشته اند فعالیتهای زیادی برای پیشبرد  انقلاب با واحد بسیج سپاه پاسداران داشته که در همین دوران جهت فرا گیری آموزش نظامی در تاریخ
3/2/1360 به کرمان اعزام میگردند که در حین آموزش از ناحیه پا بشدت مجروح میگردند
پس از بهبودی از طریق واحد بسیج سپاه پاسداران برای مدت دو ماه به بندر خمیر جهت انجام ماموریت اعزام میشوند که دراین مدت فعالیتهای چشمگیری داشته اند با توجه به علاقه زیادی که به امام خمینی (ر ه) ذاشته اند و همیشه رهرو خط ایشان و تابع
امر رهبری بوده اند در اسفند سال 1360 داوطلبانه به جبهه جنوب اعزام و در عملیات بیت المقدس مفقود الاثر میگردند با ذکر گوشه هایی از وصیت نامه این سرباز دلاور نوجوان رشید اسلام یاد خاطره اش را گرامی میداریم.

درود فراوان به رهبر عالی قدر و ملت شهید پرور ایران من خداوند را شکر گزارم که به من توفیق حضور در جبهه های جنگ اسلام
علیه کفر را نصیب کرد.من برای یاری امام رفتم و از کلیه برادارن میخواهم که امام عزیز را تنها
نگذارند و راه شهدای اسلام را ادامه بدهند و از پدر و مادرم تقاضا دارم بعد از رفتن من صبوری اختیار کنند و مرا حلال نمایند.

 

برگرفته از :بنیاد شهید بندر لنگه

نویسنده:{سرگروه حلقه شجره طیبه صالحین بندر کنگ}


 
چقـــــــــدر زیبـــا...
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا ،شجره طیبه صالحین

چقـــــــــدر زیبـــا...

بهش گفت پول برای طــــــلا، فعـــــــلا ندارم؛ عـــــــوضش

قــــــــول میدم هر سال بیارمت طلائیـــ ه

 

 

همســـ♥ــــر یعنی همســـــــــفر تا بهشــ♥ـــت

امام خامنــــ ه ای


 
زندگی زینب‌وار زینب
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا ،شجره طیبه صالحین

به گزارش خبرگزاری فارس از کرمان، زینب رضایی بانویی فداکار و از خود گذشته و دختر یک رزمنده، خواهر دو شهید و یک رزمنده و همسر یک جانباز قطع‌نخاعی زندگی زینب‌گونه را برای خود برگزیده است.

آمده بودیم که از برادران شهیدت برایمان بگویی، اما وقتی به منزل شما وارد شدیم، تختی را در گوشه خانه دیدیم که از تخت پادشاهی با ارزش‌تر و مردی را بر آن تخت مشاهده کردیم که امیر و پادشاه و فرمانروا بر نفس خود بود.


 
گفت و گو با بانویی که دختر، خواهر، همسر و مادر شهید است
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا

آدمی که روزگار او را بدجور تنها کرده بود. جنگ تحمیلی همه مردهای زندگی اش را گرفته بود تا تنها با زندگی بجنگد. او جنگیده بود تا نگذارد زندگی خاکش کند...می گفتند هم فرزند شهید است هم خواهر دو شهید. البته فقط این هم نبود همسر و یک فرزندش را هم تقدیم میهن کرده بود. یک زن که 5 شهید را با دستان خودش به خاک سپرده و به تنهایی 6 فرزند دیگرش را بزرگ کرده است تا همه آن ها امروز به سهم خودشان آدم های موثری باشند برای جامعه...


 
نماز
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا

سر سفره عقد نشسته بودیم، عاقد که خطبه را خواند، صدای اذان بلند شد. حسین برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد، دوستم کنارم ایستاد و گفت: این مرد برای تو شوهر نمی شود.
متعجب و نگران پرسیدم: چرا؟ گفت: کسی که این قدر به نماز و مسائل عبادی اش مقید باشد، جایش توی این دنیا نیست.

 

«شهید حسین دولتی»


 
خاطرات شهدا ورزمندگان (استان هرمزگان)
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ورزمندگان استان هرمزگان ،خاطرات شهدا

انگشتانش بی حس شده بود, اما باید معبر را باز می کرد. هیچ کس نمی دانست او کیست؟فقط همه می دیدند کسی جلوتر از همه با دست معبر را باز می کند و مین ها را یکی پس از دیگری خنثی...

عملیات که تمام شد یک نفر مجروحین رایک تنه از بالای تپه پایین می اورد. در چهره اش که خوب دقیق شدم, او همان فرمانده گروهان ابوالفضل {ع}بود.

 

شهید سید عبدالحسین عمرانی

 

منبع: بر گرفته از کتاب از جنس دریا


 
خاطرات شهدا ورزمندگان (استان هرمزگان)
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،شهید اسحاق دارا

کم حرف و مهربان بود,وقتی که عصبانی می شد به گوشه ای خلوت می رفت و خودش را ارام می کرد,چند بار تا در حیاط می رفت ولی دوباره بر می گشت و دختر دوساله مان را در اغوش می گرفت و می بوسید.

دفعه ی اخر که داشت می رفت,هر چه کرد در حیاط راببندد در بسته نمی شد وباز هم برگشت وبچه را بغل کرد و بوسید.انگار به دلش افتاده بود که این اخرین دیدارست.

همیشه می گفت:من شهید می شم ,حتی جسدم هم به شما نمی رسه!ولی کسی باور نمی کرد.
خبر شهادتش بعد از ده روز رسید اما پیکر مطهرش در آبهای ابوموسی برای همیشه ماند.

همسر شهید اسحاق دارا

منبع: بر گرفته از کتاب از جنس دریا


 
خاطرات شهدا ورزمندگان (استان هرمزگان)
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: شجره طیبه صالحین ،خاطرات شهدا ،خاطرات شهدا ورزمندگان استان هرمزگان ،شهید مهران مرادی زاده

-مهران می گفت:به کلاس قرآن میروم.و از خانه بیرون میرفت.

سال ها بعد فهمیدیم که برای یاد دادن قرآن میرفت نه برای یاد گرفتن. دوست نداشت کسی

متوجه بشود!

 

مادر شهید مهران مرادی زاده


 
خاطرات شهدا ورزمندگان
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا ،شجره طیبه صالحین

وقتی داشت میرفت چشمهایش از خوشحالی برق میزد.پرسیدم:
کی بر می گردی:
گفت:عید فطر
جنازه اش را عید فطر اوردند.

 

خاطره از احمد نمردی{پدرشهیدعلی نمردی}


 
تفحص شهیدی که خون از پیکرش بیرون زد
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا

انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»



 
خاطراتی از همسر شهید عبد الحسین برونسی
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات شهدا ،شجره طیبه صالحین

یک روز صبح زینب از خواب بیدار شد و گفت :

من آقای خامنه ای را در خواب دیدم .

از اطرافیان سوال کردم گفتند :

آقای خامنه ای مشهد هستند .

رفتیم مسجد گوهرشاد پای سخنرانی ایشان ...

روزهای بعد هر وقتی که می خواستیم برویم

بیرون زینب مانع می شد و می گفت :

تا وقتی اقا مشهد هستند جائی نروید ،

این دفعه آقا حتما خانه ما می آیند .

مآقا را خواب دیدم ، حتما به خانه ما می آیند

 مرتب انتظار آقا را می کشید هنوز هیچ خبری هم نبود .

تا اینکه اقا سر زده وارد خانه ما شدند .

بچه ها وقتی چشمشان به آقا افتاد خیلی

خوشحال شدند .آقا یکساعت با بچه ها صحبت کردند

                

و از همه انهادلجوئی نمودند .

خواب زینب را برای آقا تعریف کردم و گفتم :

شما هر وقت به مشهد می آئید تا وقتی دوباره

به تهران بر می گردید این بچه ها چشم انتظارند .

آقا به زینب گفتند : بیا نزدیک من بنشین ،

و بعد عکس گرفتند و قرآن ِ زینب را امضاء کردند

و این جوری خواب زینب تعبیر شد . ( کتاب گلبوی ص 159 )