خاطرات شهدا ورزمندگان (استان هرمزگان)

انگشتانش بی حس شده بود, اما باید معبر را باز می کرد. هیچ کس نمی دانست او کیست؟فقط همه می دیدند کسی جلوتر از همه با دست معبر را باز می کند و مین ها را یکی پس از دیگری خنثی...

عملیات که تمام شد یک نفر مجروحین رایک تنه از بالای تپه پایین می اورد. در چهره اش که خوب دقیق شدم, او همان فرمانده گروهان ابوالفضل {ع}بود.

 

شهید سید عبدالحسین عمرانی

 

منبع: بر گرفته از کتاب از جنس دریا

/ 4 نظر / 19 بازدید
یار امام خامنه ای

سلام وبلاگ جالب و پرمحتوایی دارید واقعا خوشحال شدم اگه لطف کنی و به ما هم سر بزنی و نظر بدی ، بزرگواری می کنی... لینک هم کن لطفا...

رنگین کمان

سلام ؛ جالب و زیبا بود اما ای کاش یه کم بیشتر بود[لبخند] گاهی فکر می کنم اگر شهدا می موندن چی میشد ؟ بهتر نبود ؟ اما بعد به خودم جواب می دم تو رو چه به دخالت تو کار خدا ، برو بچه جون.

یار امام خامنه ای

سلام موفق باشید و ان شاالله تو این عرصه هیچ وقت جا خالی نکنید ... یه عکس گذاشتم تو وبلاگم دوست دارم نظر شما رو هم بدونم پایین عکس یه نظر خواهی هستش که می خوام ببینم حدس شما چیه !!! چون نظر شما خیلی برام مهمه ... اگه لینک شما نیستیم لینکمون کنید منتظرما ... یا علی

میشه شفاعتم کنی پسرخاله

هم چاه سر راه تو باید بکنیم هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم این نامه چندم است که می خوانی؟ داریم رکورد کوفه را می شکنیم شعر از: جلیل صفربیگی